تبليغاتX
همت, فاتح دلها
همت, فاتح دلها
این خاک پر از داغ شقایق هاست ...
آه سنگر آه ای ماوای من...
 

دلم آرام تر از همیشه است به یادم باش که هنوز وقتی گوشه های ذهن مادی ام را کنکاش میکنم تو را به خاطر می آورم هنوز وقتی میان دریای زرق و برق های مادی دست و پا میزنم تویی که یادآور لحظات پاکی ام میشوی و نجاتم میدهی من هنوز دلسپرده ام هنوز دل نبریده ام.با نگاه نافذ تو به راه می آیم نگاهم کن. گهگاهی سری به دل من بزن حاج همت ...

یاد طلاییه بخیر یاد نسیمی که چادر های خاک آلود را در میان بیابان به رقص در می آورد یادچشمان پر از اشک یاد یاد تو بخیر یاد بوی تو بخیر یاد عشق توبخیر یاد عشقی که بیابان طلاییه به دلم داد بخیر...

 دلم تنگ است ایجا سنگر من است حاج ابراهیم اینجا ماوای من است دلم هوای طلاییه دارد هوای آرامش غم آلود آن سرزمین هوای بوسیدن قدمگاه تورا حاج همت تورا قسم به صاحب وقت به یادم باش کمکم کن پاک باشم تنهایم مگذار من هنوز دلسپرده ی توام حاج ابراهیم کمکم کن غرق نشوم کمکم کن من هنوز دلسپرده ام ....

شهادت زیبا ترین بالنده ترین و نغز ترین کلام در تاریخ بشریت است.شهادت بهترین و روشن ترین معنی حقیقی توحید است و تاریخ تشییع خونین ترین و گویا ترین تابلو نمایانگرشکوه و عظمت شهید است(حاج همت

------------------------------------------------------------------------------------------

در شبهای قدر به یاد حقیر هم باشید

التماس دعا

|+| نوشته شده توسط دلسپرده همت در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت 2:25 |

حسینیه,گردان تخریب,نسیم خوش,عطر تو...آه چقدر دلتنگم
 

حسینیه گردان تخریب

برای آن شب و عطر تو و آن نسیم چقدر دلتنگم.میدانی کجا را میگویم؟گاهی شک میکنم ولی باز امید دارم که شاید حقیقت بوده باشد .حسینیه را میگویم.خاطرت هست؟گردان تخریب.نسیمی که عطر تو را آورد.قبر های خالی.آن فانوس ها که غربت را نمایانتر میکرد و راه دور و دراز باپای پیاده و صدای رزمندگان و آهنگی غریب که جز تو هیچ به یادم نمیاورد...

حاج همت باور کنم که عطر تو بود؟آن شب آنجا آن نسیم...ان فضایی که پر بود از حضور تو و شهدای دیگر ...آه خداوندا  چقدر دلتنگم...

حاج همت امشب آمده ام از تو بخواهم سال دیگر. اسفند ماه بعد. باز هم به یادم باش

همین و بس

|+| نوشته شده توسط دلسپرده همت در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 0:44 |

این خاک پر از داغ است...

 

بسم رب

رحلت جانگداز رسول اکرم (ص)و شهادت غریب مدینه کریم اهل بیت و عزیز زهرا امام حسن مجتبی بر همه ی شیعیان تسلیت باد.یا وجیها عندالله اشفع لنا عندالله...

------------------------------------------------------------------------------------------

 و باز هم 17 اسفندی دیگر

وباز هم وداعی دیگر

وباز هم یادی دیگر

جمعه ای دیگر  و بازهم بر سر مزار تو سلامی دیگر و نگاهی دیگر و آهی دیگر  وباز هم دستم به دامان تو و التماس و اشک و سوز 

وباز هم دعای من نگاه تو سلام من جواب تو و شرمم از نگاه تو  خجولم از رخ تو و صبوریت زکار من...

حاج همت آمده ام تا از وداع تو با خاک قلم زنم و از سلامت سخن گویم  وز جواب حق بر درود تو.آمده ام در 17 اسفندی دیگر بگویم از تو و دلم که حاصلی نباشدم بجز محبتت به دل...کوله بارم را به گاه وداع با خاک مهر تو پر میکند و هیچ من از دنیا توشه ای جز مهر تو ندارم.آبرویم را بخر مرید زهرا در شبی که تنهای تنها در میان تاریکی قبر چشم انتظار نور امیدی هستم..

|+| نوشته شده توسط دلسپرده همت در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 15:39 |

باز این چه شورش است...

هل من ناصر ینصرنی؟

وقت طهارتی دیگر است؟

قلم اینبار تیمم کن

  دجله و فرات در بندند نا مردمان باز نامردی روا داشتند تشنگی را تاب آر ،یاوری کن یار حق را

 بنویس از رشادت ها وپهلوانی ها،سجده کن و نام نامی حسین و زینب و عباس را تحریر کن

.قلم نگاه کن ،هلال ماه خونین است ،آسمان غمبار..

.باز خشکی لبان علی اصغر ،باز رقیه ی بی تاب،کودکان پا برهنه ،صدای العطش که از سینه های سوخته برخاسته...

قلم گریه کن.ضجه و شیون به پا کن.از اشک امان مخواه.بگذار ببارد .سیل شود .ویران کند که مدفون شدن عشق نزدیک است تا ظلم با همه ی رذالتش بر خاک خون گرفته سایه افکند...

قلم تیمم کن که آب نیست .تشنگی را تاب آر.یاوری کن یار حق را

 که ندایی تورا می خواند:

هل من ناصر ینصرنی؟


|+| نوشته شده توسط دلسپرده همت در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 15:54 |

وباز هم دلتنگی

بسم رب الشهدا

 

 

 سلام حاج ابراهیم

یادته منو؟

 من که خودمو یادم نیست.

حاج ابراهیم اومدم عذر خواهی اومدم به پات بیافتم و بگم شرمنده تم

حلالم کن حاجی.حلالم کن که هنوزم اسمم دل سپرده ست خجالت میکشم از روت .من همونم که شلمچه رو دیدم من همونم که یه شب دو کوهه خوابیدم  من همونم که تو حسینیه ی تو نماز خوندم ... ولی حالا کجای کارم  بهترین کار دلسپرده ت یه نماز دستو پا شکسته با حواس پرته ولی تا دلت بخواد گناه کرده و انگار نه انگار...

خودت همه چیزو میدونی من همون دخترتم که گفتی مرده. اومدی تو خوابم غم داشتی  یادمه. شب بود گفتم حاجی چرا ناراحتی گفتی  یه دختر داشتم که مرده . گفتم حاجی من دوست دارم با اخم گفتی ولی من دوست ندارم ....وقتی پا شدم گفتم ولی من بازم دوست دارم

.گفتم آدم میشم تا بازم دوسم داشته باشی مث اون موقع که تو خواب به تسبیحم دست زدی همون تسبیح قرمزه که به عشق تسبیح تو برش داشتم همون موقع که مهربون نگام میکردی...

 حاجی جونم قربونت برم میخوام برگردم دستمو میگیری؟

میخوام واقعا برگردم .میخوام آدم شم. ترو قرآن حاجی ترو به علی نگو نه به سر نازنینت قسم دلم بد گرفته

 میخوام آدم شم .میخوام با عرفه ی امسال با معرفت شم ترو به این روزای روحانی آدمم کن فقط تو میتونی آدمم کنی .بازم برام دعا کن به خدا من نمردم من هنوز زنده ام .اگه غیر اینه چرا راهم دادی اینجا؟پس هنوز نمردم . دعام کن دعام کن دعام کن

|+| نوشته شده توسط دلسپرده همت در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 15:53 |

قربون اون موقع ها قربون اون صفاتون دست منم بگیرید دلم تنگه براتون
تعز من تشاء و تذل من تشاء

ای خدای بزرگ ای ایده آل غایی من ای نهایت آرزوهای بشری عاجزانه در مقابلت به خاک می افتم تو را سجده میکنم میپرستم.سپاس میگویم و ستایش میکنم.فقط تو آری تو ای خدای بزرگ شایسته ی سپاس و ستایشی محبوب بشری فقط تویی گمشده ی من تویی.ولی چه افسوس که اغلب تظاهرات فریبنده و زود گذر دنیا را به جای تو میپرستم به آن عشق میورزم و تورا فراموش میکنم اگر چه نمیتوانم آن را هم فراموشی بنامم چون یک زیبایی و یک تظاهر فریبنده نیز جلوه ی توست و مسحور تجلیات تو شدن نیز عشق به ذات تو است.من هرگاه مفتون چیزی شده ام در اعماق دلم به تو عشق ورزیده ام و بنا بر این ای خدای بزرگ تو از این نظر مرا سرزنش مکن.فقط ظرفیت و شایستگی عطا کن تا هرچه بیشتر به تو نزدیک شوم و در راه درازی که به سوی بوستان بی انتها و ابدی تو دارم این سبزه ها و خزه های ناچیز نظر مرا جلب نکند و از راه اصلی باز ندارد....

(مناجاتهای شهید چمران ۲۹ می  ۱۹۶۱ امریکا)

نقل ازهمسر حاج همت

زنگ زده بود که نمیتواند بیاید دنبالم باید منطقه میماند.دلم خیلی تنگ شده بود.انقدر اصرار کردم که اجازه داد بلیط بگیرم و با اتوبوس برم اسلام آباد.

کف آشپز خانه تمیز شده بود.همه ی میوه های فصل توی یخچال بود و توی ظروف ملامین چیده بودشان.

کباب هم آماده بود روی اجاق .بالای یخچال یک عکس از خودش گذاشته بود با یک نامه.

وقتی می آمد خانه من دیگر حق نداشتم کار کنم.بچه را عوض میکرد .شیر براش درست میکرد.سفره را میانداخت و جمع میکرد.پا به پای من مینشست و لباسهارا میشست پهن میکرد و خشک میکرد و جمع میکرد.انقدر محبت به پای زندگی میریخت که همیشه بش میگفتم:-درسته کم میای خونه ولی من تا محبت های تو رو جمع کنم تا یک ماه وقت دارم ـ نگاهم میکردو میگفت :((تو بیش تر از اینا به گردن من حق داری))یک بارم گفت:((من زودتر از این جنگ تمام میشم وگرنه بعد از جنگ بهت نشون میدادم چطور تمام این روزهارو جبران میکنم))

مرد بی ادعا به حق بی بی فاطمه ی زهرا یادت نره که ما محتاجیم به دعا

یاحق التماس دعا

-----------------------------------------------------------------------------------

سلام به همه ی دوستای عزیزم

اول از همه تشکر بابت نظرات و دلگرمی هاتون از همه تون ممنونم و التماس دعا دارم

راستش اومدم خداحافظی .

البته نه برای همیشه  .تا بعد از کنکور .راستشو بخواید یه سال عقب موندن از درس و دانشگاه و زندگی یه جورایی حالمو گرفت الان دارم میخونم .خود حاجی میدونه که وقت نوشتن ندارم.ولی دلم همیشه باهاشه تو این ماه مبارک این اولین و آخرین آپمه. تروخدا تو این چند روز باقی مونده دعام کنید شبای قدر گذشت ولی روز آخر ماه سر سفره های افطار وقتی بغض میکنی و دلت میگیره  واسه اینکه نمیدونی  سال دیگه تو ماه رمضون سر این سفره ی با برکت مهمونی حق  هستی یا نه یاد منم بکن.بد جوری محتاجم همیشه یادتون هستم مارو فراموش نکنید   خدانگهدارتون

 

|+| نوشته شده توسط دلسپرده همت در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 15:52 |

بیا باز هم یاد لشکر کنیم
حرفی نزده بودند ولی انگار همان اشاره کافی بود.میگفت وقتی میخواستم دستش را ببوسم به محاسنم دست کشید.این را که میگفت اشک میدوید توی چشماش.از پیش امام آمده بود...

یک شال مشکی انداخته بود گردنش .هیچ وقت انقدر زیبا ندیده بودمش.چند روزی بود که مهدی به دنیا آمده بود و او تازه خبر شده بود.شب از نیمه گذشته بود.آمد و کنارمان نشست .تا خود صبح با هم گفتیم و خندیدیم...بچه را بغل گرفت و دو زانو کنار علاءالدین نشست .از مهدی چشم بر نمیداشت .توی گوشش اذان گفت و شروع کرد به حرف زدنبا او.انگار با یک مرد طرف بود.بعضی وقتها چقدر دلتنگ آن لحظه میشوم.

ساعت یک و دو نصفه شب بود.صدای شرشر آب می آمد.توی تاریکی نفهمیدم کی است.یکی پای تانکر نشسته بود و یواش طوری که کسی بیدار نشود ظرفها را میشست.جلوتر رفتم .حاجی بود...

|+| نوشته شده توسط دلسپرده همت در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 15:51 |

و قلم باز هم با جوهر دوات غسل کن و بنویس از انتظار

انتظاری که تا کنون بی منتها مانده

انتظاری که هر غروب جمعه به نومیدی بدل میشود و

از سحر شنبه امید میشود به دلم برای جمعه ی دیگر

قلم دل میداند که چه در دل داری

آه!

من همان منتظرم که خود سد ظهور گشته

اما بنویس برای صاحب جمعه ها برای همو که چشم انتظارش هستم

مهدیا!

دگر تاب نمانده این تن خسته را

در جمعه ای که  پیش رو داریم چشم های خسته و گریان و بی تاب از غم هجران را

به جمال سبز پوش و بی مثالت روشن کن قسم به لحظه های انتظار یاریت میکنیم...

و قلم در رکوع و سجود طولانی ات

به گاه نماز های شبانه ات بر کاغذ نیم سوخته ی اندیشه های من

دعایم کن 

 که قلم مقدس است و قداست تو موجب اجابت دعای توست...

|+| نوشته شده توسط دلسپرده همت در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 15:50 |

والسُابقون السُابقون اولئک المقرُبون

 میدونی من چی دیدم؟من جدایی مون رو دیدم

زدم به شوخی که تو مثل سوسول ها حرف میزنی .گفت:" نه تو تاریخ بخون .خدا نخواسته اونایی که خیلی به هم دل بستن زیاد کنار هم بمونن."

+++

بین نماز ظهر و عصر کنی حرف زد قرار بود فعلا خودش بماند و بقیه را بفرستد خط.

توجیه هاش که تمام شد و بلند شد برود همه دنبالش راه افتادند.او هم شرع کرد به دویدن و جمعیت دنبالش .آخر رفت تو یکی از ساختمان های دو کوهه و قایم شد.

ما هم جلوی در را گرفتیم...

پیرمرد حدودا شصت ساله بود ولی مثل بچه ها بهانه میگرفت که باید حاجی را ببینم باهاش یه کاری دارم.گفتیم کارت رو بگو تا ما انجام بدیم .گفت نه اینجوری دلم آروم نمیگیره باید خودش رو ببینم.

ما هم به احترام موی سفیدش گفتیم :بفرما اینم حاجی تو اون اتاقه

...

حاجی را بغل کردو گونه هایش را میبوسید .و بعد انگار که بخواهد دل مارا بسوزاند

 گفت :"این کار را میگفتم.حالا شما چجوری میخواستید انجامش بدید؟"

 

 

++++

|+| نوشته شده توسط دلسپرده همت در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 15:50 |

بسم رب الشهدا ...یکی بود یکی نبود
سلام حاجی!

امشب اومدم واست قصه ی زندگی یکی از دوستامو بگم...

همون که شیطون و بی تربیت بود ولی دلش خیلی پاک بود.

همون که امون همه ی معلمها رو بریده بود.

همون قد کوتاهه که سبزه ی تند بود .

همونی که باباش شهید شده بود.

یادت اومد؟ آره فاطمه رو میگم.همون که چین و شکن صورت مادرش نشون دهنده ی سختی هایی بود که کشیده بود . بنده خدا سنش خیلی زیاد نبود ولی بیشتر از سنش نشون میداد...

حاجی فاطمه ی قصه ی ما یه خواهر و یه برادر داشت .داداشش مصطفی بود هم اسم پسر کوچیکت  تقریبا هم سن و سالشم بود.۶۲-۶۳ .خواهرش زهرا هم یه سال از ما بزرگتر بود و تقریبا عاقل ترین بچه ی مامانش بود.

ولی حاجی جون فاطمه ی قصه ی ما مثل همه ی فاطمه هایی که باباشون رو تو جنگ از دست دادن چادر به سر نداشت .مصطفی هم مثل مصطفی تو نبود.تو کاراش خطا زیاد بود مثل...

مصطفی خیلی بد خلق و عصبی بود حقم داشت آخه تو جامعه بود و میدید بچه های که پدراشون یک صدم بابای اونم به گردن این مملکت حق ندارن چطوری سوار ماشینهای آنچنانی که به قول تو شیشه هاشون بید -بید بالا میره و بید-بید پایین میاد میشن و هوای آلوده ی تهران رو آلوده تر میکنن .

همون ماشینایی که تو یه روزی گفتی اگه فرمانده جنگ سوارشون بشه باید فاتحه ی انقلاب رو خوند...

حالا اون پسر شهید باید به خاطر خرج سنگین دانشگاه و خوابگاه  قید درس خوندن بزنه و انصراف بده و بره سر کار تا مادر سختی کشیدش نخواد یه تنه خرج کرایه خونه و هزار تا دنگ و فنگ دیگه رو بده.

مادری که تو این مدت با آبرو زندگی کرده بود ولی سختی های زندگی نذاشت که بچه هاشو اونجوری که شایسته ی فرزندای شهیده تربیت کنه.و به جاش خودش هر روز فرسوده تر میشد...

فاطمه صبح تا شب تو خیابونا بود .مانتو هاشم روز بروز  تنگ تر میشد و بیشتر میرفت بالا.روسریشم گاهی اوقات می افتاد.همین روزا به خاطر بد حجابی گرفته بودنش و وقتی کارت بنیاد شهیدش رو نشون داده بود تا شاید بذارن بره چهار تا فحشم خورده بود.آخه میدونی حاجی !ازش توقع داشتن...

ازش یه تعهد پر ملاتم گرفتن.

ولی کسی نپرسید چی شد که تو اینطوری شدی؟تا اونم حرفاشو بزنه...

بگه بابام بسیجی بود و جانباز شد بعدم شهید .خرجمونو بنیاد میده مادرم در کنارش کارم میکنه.ولی همیشه کم میاره.داداشمم که مردمونه مجبوره کار کنه واسه همین نیست که ببینه خواهرش چجوری و کجا میره. با این حال من هر جایی نمیرم .مادرم به خاطر سختی های زندگی وقت نکرده اعتقادات بچه هاشو قوی کنه .واسه همینم با یه تلنگر من فرو ریختم.

حاجی اگه ازش میپرسیدن حتما میگفت که بابام بسیجی بود و رفت جونشو داد تو که اسمت بسیجیه اگه جنگ بشه وجودشو داری بری دفاع کنی؟یا نه !فقط اومدی سهمیه بگیری واسه دانشگاه یا اینکه سربازیت چند ماه کم بشه؟تو شکمت سیر بوده .محبتم که از همه دیدی بابا ...مامان... همه.من مجبورم که دنبال یه لبخند بدو وم حتی اگه کوچه خیابونی باشه.همینم که هستم باید ازم ممنون باشید...

 اون موقع ست که هیشکی نمیتونه بگه تو که فرزند شهیدی چرا؟!

حاجی جواب فاطمه رو کی میده؟

چی؟...!

آهان .همونایی که عمق جیباشون روز بروز داره افزایش پیدا میکنه...!؟

همون از ما بهترون...؟!

برای فاطمه و فاطمه ها دعا کن حاجی جون.

خیلی زیادن خواهر و دختر شهید که همرنگ جماعت شدن ولی فاطمه دلش هنوز پاکه...

 

دوستان اگه تو فیق شرکت در مراسم اعتکاف بهتون دست داد ما  هم دعا کنید...

یاحق


|+| نوشته شده توسط دلسپرده همت در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 15:48 |